صحرای بیکران عدم ، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول،… آسمان ! کشور سبز آرزوها ، چشمه مواج و زلال نوازش ها ، امیدها ، و
انتظار ! انتظار ! انتظار ... !
و آسمانش سراپرده ملکوت خدا … و بهشت ! بهشت !
آنجا که میتوان آنچنان که باید بود …
آنجا که میتوان آنچنان که شاید ، زیست !
و آنگاه می بینی ، در این کویری که به عدم میماند ، عدم – آنچنان که خــــدا نیز خلقت جهان را در آن جا آغاز کرد - « انسانی تنها » ، این خداگونه تبعیدی ، در اعماق دور این کویر بیکرانه پر آفتاب ، دست اندر کار یک « توطئه بزرگ » است !
تو طئه ای به همدستی خدا و عشق
برای باز آفرینی جهان ! « فلک را سقف بشکافتن و طرحی دیگر انداختن » ، خلقتی دیگر بر روی ویرانه های این عالم ، بر خرابه هر چه هست ، هر چه بود ! بنای جهانی نو در این دنیای فرتوت حشرات بیشمار ! جهانی که ساکنان آن سه خویشاوند ازلی اند:
خــــدا ، انســـان و عشـــق
این است « امانتی »که بر دوش آدم سنگینی می کند و این است آن « پیمانی » که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم و « خلافت » او را در کویر زمین تعهد کردیم .
ما برای همین « هبوط » کردیم و این چنین است که به سوی او باز می گردیم